از آبی ترین گوشه ی آسمان
سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد.....
باران که می بارد خاطرات در ذهنم می چرخند... به یاد کلاهت می افتم و به یاد باران که چگونه با موهای گریخته از میان کلاهت شاد و مسرور عشق بازی می کرد...! و به یاد نگاه ها ... نگاه های بی مهابایی که هر لحظه با ترس از نادیده شدن... میانمان رد و بدل می شد...! روزهای خاکستری باران روزهای پر از عشق های رنگین ...! خاطرات قریبی را زنده می کند... باران و رنگ و بویش...! پرنده خیابان : بی انتها... آسمان : وسیع و دست نیافتنی درختان : استوار و سر به فلک کشیده.... نیمکت : نم کشیده و مشمئز کننده... دستهایت اما... درست در کنار من... اما دست نیافتنی تر از آسمان و نیمکت و درختان ...! پرنده شاید همیشه عیبم این بوده که خودم خواستم مشکلاتم رو حل کنم...و خیلی از ضربه هایی که تو زندگی خوردم واسه همین بوده! اما الآن بهترم و دلیلش هم می تونه خیلی چیزا باشه...! وقتی خدا تو زندگیت کسانی رو سر راهت قرار میده که اول فکر می کنی واقعاً آدمن... ولی وقتی بیشتر و خیلی بیشتر می گذره می فهمی که هیچ چیزی از انسانیت و دوستی سرشون نمی شه...بایدم داغون بشی!!! اما وقتی میشناسیشون...وقتی میفهمی که گرگی تو لباس میش بودن... واست گرون تموم میشه...چون تویی که اکثر اوقات تنهایی رو ترجیح می دادی این دفعه اجازه دادی که کسی به عنوان یک دوست صمیمی کنارت باشه... الآن ناراحتیام خیلی کمن.... و از خدا متشکرم که باعث شد چشمم باز تر بشه و اطرافم رو بهتر ببینم!!! کاش آدم هر کسیو از همون اولی که میدیدش می تونست کامل بشناسه که از همون اول جلوی از پشت خنجر خوردن رو بگیره...!!! دیگه با خودم عهد بستم و پیمان سالها قبلم رو دوباره زنده کردم که دیگه هیچ وقت دوست صمیمی نداشته باشم... حسودی ها و رقابت های نا به جا یک طرف و پنهان کاری هایی که هیچ وقت نمی تونی باورشون کنی و هیچ وقت نمی تونی انتظارشون رو داشته باشی طرف دیگه...خیلی وقتها از داشتن دوست صمیمی امتناع ورزیدم... اما هر وقت میام این خصلتم رو بذارم کنار یه ضربه ی نا گوار می خورم... دیگه خودم رو شناختم...و خیلی از آدمهای این روزگار رو...!!!! دیگه نمی خوام به خاطر آدمایی که ارزش یک لحظه فکر کردن و راجع بهشون صحبت کردن رو ندارند بی خودی زندگیمو جهنم کنم....! کسی که ارزش دوستی صادقانه رو نداره ، بهتره که خیلی راحت و بدونه هیچ گونه خودآزاری کنارش بذاری تا هم زندگی خودت بهتر بشه و هم چند وقت بعد اون به اشتباهش پی ببره...فقط از خدا می خوام این اتفاق بیفته!!! از تودار بودن خودم خسته ام... از خیلی از خصلت های خودم دیگه داره حالم به هم می خوره...خیلی از خصلت هایی که منو شکستن و حتی نذاشتن بقیه صدای این شکستن رو بشنون...! چیه که آدم بی ارزش میشه... چی میشه که وجودت واسه هیچ کس ارزشی نداره... می دونم چیه... بدترین خصلتم این بوده که همیشه خندیدم... فقط خندیدم و خندیدم... نذاشتم هیچ کس از دردهام بدونه... نخواستم هیچ کس تو غم هام باهام شریک بشه ... اونقدر نخواستم کسی بدونه که همه به دروغ باورشون شد هیچ غمی ندارم... همه فکر کردن این خنده ها از ته دله... هیچ کس نفهمید خیلی از این خنده ها از صد تا گریه و هزار تا هق هق هم درد آور تر و غم انگیز تره... حتی تو که بهترین دوستم بودی نخواستی تو بدترین موقعیت زندگیم همراهیم کنی... چون باز خندیدم... چون وقتی گفتی ناراحتی؟! خندیدم و گفتم نه بابا... میگذره... بی خیال...! و باز هم به دروغ باورت شد که هیچ دردی ندارم... که همیشه شادم... اونقدری که وقتی واقعاْ بهت نیاز داشتم بهم پشت کردی... چون هیچ وقت نتونستی از تو چشمام عمق درد و ناراحتی هام رو بفهمی....خیلی وقتها فقط حرف زدن دردها رو دوا نمی کنه... خیلی وقتها چشم ها همه چیز رو می گن... مشکل از چشمهای من بود یا مشکل از تو که کور بودی و چشمای منو نمی دیدی؟!!! چقدر حرف دارم که نمی شه نوشتشون... چقدر درد تو دلمه که باز ناگفتنیه... نمی دونم دارم چوب غرور های مکرر و نا به جام رو می خورم یا آدمای اطرافم هستن که تا این حد سنگدل شدن که فقط خوشون رو می بینن... سرم داره میترکه...دلم گریه می خواد... اشکام پایین نمیان...!! باز دسته گل به آب دادی...؟! و رهایم کردی ... کاش کمی می اندیشیدی آن همه دسته گل کافی نبود برایت؟ که حالا به آب هم حسودی می کنی...؟!!! پرنده به ضرب دشنه اي كشته است ؛ نان فرزندان خود را بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است از اينان چند كس در خلوت يكروز باران ريز ، بر راه رباخواري نشسته اند ، دندان طلاي مردگان را مي شكستند . . . احمد شاملو من نوشت : آنقدر غصه خورده ام دیگر میلم به شادی نمی کشد...!!! درست مثل تو... کنارم بودی! هر روز و هر روز و هر روز...! و دوست داشتنم پاک بود... دوست داشتن تو هم! اونقدر پاک که اگه یه روز همو نمی دیدیم غصه دنیا می ریخت تو دلمون...! کنارم بودی و می تونستم بی هیچ قید و شرطی کنارت بنشینم.دستاهات رو بگیرم و در آغوش بگیرمت...!!!! می دونم گاهی اذیتت می کردم... میدونم گاهی به ستوه می آوردمت... می دونم گاهی منو یه بچه ۵ ساله تصور می کردی که فقط به فکر خودشه... اما دوست داشتنم به تو یکی ، به خود شخص تو یه جور دیگه بود ... یه جور خاص و باور نکردنی...هنوزم هست... هنوزم همون حس و همون دوست داشتن رو دارم! با این که فاصله ها اونقدر بین ما زیاد و زیاده و زیادتر می شه که رسیدن به تو واسم یه آرزوی تقریباٌ محال و دست نیافتنی شده! باورم نمی شد بتونم تا این حد ازت دور بمونم! باورم نمی شد دوری از تو واسم جوری باشه که بتونم تا این حد صبور باشم... که حتی اعتراض هم نکنم...که حتی بغض گلوم رو فشار بده و هی قورتش بدم ... که نخوام اشکام بیان پایین ...که عادتشون ندم که هر دقیقه به خاطر این همه فشار و این همه ناراحتی بخوان سرازیر بشن...! الآن بهترین و خاطره انگیز ترین چیزی که کنارم از تو مونده و هر روز نگاهش می کنم و می بویم و می بوسمش...عطری ست که بهم دادی و هزار خاطره باهاش دارم... عطری که بوش منو به هزاران هزار جایی که با هم بودیم میبره ...هزار هزار خاطره رو واسم زنده می کنه...! الآن فرسنگ ها از من دوری... اغراق نمی کنم... فرسنگ ها... نمی دونم کی بتونم ببینمت... ۱سال دیگه؟! ۳ سال دیگه؟! ۲۰ سال دیگه ؟! اما دوری از تو به طرز عجیبی واسم وحشتناک و غیر قابل تحمله...! منتظرم بمون...یه روزی میام... یه روزی از همین روزا...دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره... اومدنم ۹۹٪ ... اون ۱٪ رو هم بذار به حساب اینکه اگه از غم دوریت مردم و نتونستم خودمو بهت برسونم...! منتظرم بمون ...فقط همین...!!! راست می گفتن عطر جدایی میاره... لعنت به هر چی عطره...! درختی ست استوار بر زمین تنت می دانم... هرگاه خدا را می ستایی گنجشکان بر انگشتانت تخم می گذارند...!!! (پرنده) به کنار پنجره اتاقم بیا... امروز دیگر موهایم آنقدر بلند شده اند که طناب به من رسیدنت باشند...! پ ن : می خوام همینجا از دوست خوبم مهدیار تشکر کنم که بسیار منو تشویق کرد که بعد از یک سال و اندی دوباره وبلاگم رو راه بندازم...! و برای تن برهنه شان زمانی که باد غارتگر لباسهایشان را به یغما می برد و زمانی که برگ هاشان که بقایای غارت پاییز است و بس اندوهناک به زیر پاهاشان ریخته و با نگاه سرشار از اندوه زمان ها به ما می نگرند که با لذت به صدای خش خش برگ پاییزی گوش می سپاریم ... !!! مهسا دوستی روزهای پرتغالی نوجوونی! روزهای پر از عشق های ثانیه ای ! روزگار پر از فعالیت ،پر از بادکنک های رنگی...! یاد دور هم جمع شدن های روز تولد دوچرخه ، یاد همه ی خوبی ها و لبخندهای مهربون خاله رستگار ، یاد روزایی که وقتی دلم می گرفت فقط اونو بهترین کس واسه دردل هام می دونستم! امروز سالگرد روزیه که اولین نامه ام رو به دوچرخه نوشتم!!! دقیقاْ ۶ سال پیش ! وقتی ۱۳ ساله بودم!!! الآن در آستانه بیست سالگی ام!!! سنی که هیچ وقت دلم نمی خواست بهش برسم! دوست ندارم بزرگ شم ! دلم نمی خواد مامان هر دفعه که میاد باهام صحبت کنه از زندگی آینده ام حرف بزنه! از این که هر کی بهم برسه بگه حواست رو جمع کن دختر تو یه دوره ای ...! دلم نمی خواد مثل آدم بزرگا باشم ! مثل دخترایی که همش چشمشون دنبال پسراست و همه تلاششون اینه که چی کار کنن که توجه پسرا رو جلب کنن! دخترایی که واسه جلب توجه پسرا به دنبال اینن که امروز به موهاشون چه مدلی بدن ، آرایششون چطوری باشه و ...! اما واسه اینکه یه ساعت با دوستای دخترشون خوش بگذرونن و بی خیال پسرا و کلاس گذاشتن باشن حاضر نیستن هیچ تلاشی بکنن! دلم می خواد اندازه یه دنیا حرف بزنم ! اما نمیشه ! اینجا جای خیلی از حرفا نیست...! شهوت ز حساب عشق دور است عشق هوسی بقا ندارد کس عشق غرض روا ندارد از : لیلی و مجنون نظامی سؤال است! چگونه دلت آمد بارانم! اسیدانه به من زخم بپاشی! محمدعلی بهمنی دکتر شریعتی دکتر شریعتی یک متن خیلی زیبا از دکتر شریعتی به نام«دوست داشتن از عشق برتر است» توصیه می کنم این متن رو حتما بخونید: دوست داشتن از عشق برتر است.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند،بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد،دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد.اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت استاما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد،ضعیف میشود،اگر تماس دوام یابد به ابتذال کشیده می شود و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و«دیدار و پرهیز»،زنده و نیرومند می ماند.اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست.دنیایش دنیای دیگری است. عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پزیشانی در فهمیدن و اندیشیدن نیست.اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله ی بلند اشراق می برد.عشق زیبایی های دلخواه خود را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن می دهد.از عشق هرچه بیشتر می نوشم سیرابتر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر تشنه تر.عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،زیرا عشق جلوه ای از روح تاجرانه و جانورانه ی آدمی است و چون خود به بدی خود آگاه است آن را در دیگری که می بیند از او بیزار می شود و کینه برمیگیرد.اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد.زیرا که دوست داشتن جلوه ای از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمی است و چون خود به قداست ماورایی خود بیناست،آن را در دیگری که می بیند دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد. حسد شاخصه ی عشق است زیرا که عاشق عشق معشوق را طعمه ی خود می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور می گردد دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است،یک ابدیت بی مرز است،از جنس این عالم نیست.عشف اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج.عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق اگر پای عاشق در میان نباشد نیست.اما در دوست داشتن جز دوست داشتن و دوست سومی وجود ندارد. حالا شما ترجیح میدید عاشق باشید یا دوست داشته باشید؟!!! و من به دست های خاک فکر می کنم که حتی اگر تمام جنازه ها را بپوشاند موهای تو چون گندمزاری از لای انگشت هایش بیرون می زند! گروس عبدالملکیان من،تو،ستاره های یخ زده برف،برف،برف من،تو،قدم های سرد،ردوبدل چند کلمه برف،برف،برف تو،گذشتن از همه چیز آسان برف،برف،برف من،تو،اشک سرد زمستان برف،برف،برف من،تو،دوری و فاصله ها برف،برف،برف من،کوچه و چراغ تنها! مهسا دوستی یه ساله که نیست!یه ساله خنده هاشو ندیدم!یه ساله بغض کردناشو ندیدم!یه ساله که ناله های شبانه شو نشنیدم!یه ساله دیگه اون چشمهای مهربون و مظلومش رو ندیدم! ولی بابا بزرگ جونم!می خوام بگم یه سال دوری از تو هنوز واسم عادت نشده!هنوزم وقتی از دم خونتون رد می شم و چراغای خاموش خونتونو می بینم همه ی غصه های دنیا می ریزه تو دلم!هنوز با دیدن تخت خالیت بغض گلومو فشار میده !هنوز وقتی یاد صدای مظلومت وقتی می پرسیدم آقاجون امروز چطوری و تو هم جواب می دادی الحمد لله می افتم دلم می خواد یه دنیا گریه کنم! امروز بازم یاد اون شب افتادم اون شب که هیچ صدایی و هیچ وجودی نمی تونست آرومم کنه!تا فردا صبحش که تو رو تو خاک بذارن فقط از خدا یه چیز می خواستم!همه ی حرفم با خدا و خواهشم ازش این بود که تو رو بهمون برگردونه!اما این اتفاق نیفتاد!وقتی داشتن خاک می ریختن روت دلم بهم می خورد!باور نمی شد چند وقت دیگه اون وجود پر از مهربونی و بخشندگی و دلرحمی زیر اون همه خاک می پوسه و هیچ چیز ازش نمی مونه! من با مرگت کنار اومدم!یعنی کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد!چون بعد دو ماه از رفتن تو فقط واسم پوست و استخوون مونده بود!ترجیح دادم به جای گریه که به دردت نمی خوره واست فاتحه و قرآن بخونم!اما هرگز فکر نکن که فراموشت کردم! حرفام زیادن!درددل هام زیادن!اونقدر زیاد که اگه ولم کنن یه روز تمام از نارا حتیام از بغضام از گریه هایی که وقتی یاد تو می افتم میاد سراغم حرف می زنم!اما بازم هیچ کدوم اینا آرومم نمی کنه!هیچ کدوم اینا جای خالیه تو رو واسه من پر نمی کنه!هنوزم بابا بزرگ مهروبون خودمی!همون بابا بزرگی که همیشه بهم بادوم هندی و کلوچه و خوراکی می داد!همونی که خیلی چیزا رو ازش یاد گرفتم!!!چیزایی که شاید خودم نداشته باشمشون اما واسه داشتنشون تلاش می کنم!!!!مهربونی،یه دل قد دریا داشتن،سخاوت...! امیدوارم هیچ وقت فراموشم نکنی!و امیدوارم بتونم به اندازه ی تو خوب باشم که اگه یه روزی مردم،یکی هم یاد من بکنه! مهدیار گفت آدمای نشانه دار زندگیتو بنویس!آدمای نشانه دار:اونایی که روشون مکث می کنی،اونایی که می تونی بدون دلیل خاصی دوستشون داشته باشی،اونایی که واست با بقیه آدما فرق دارن! اینم از آدمای نشانه دار زندگی من: مامان،بابا،مونا،هستی،آرش،معین،مرضیه،سارا،بهارک،خاله زری،عمو سعید،فرامرزاصلانی،فروغ فرخزاد،مامان بزرگ، ویگن، نلسون ماندلا، کریستین بوبن،آقاجون،حمید مصدق،سهراب سپهری،گلشیفته فراهانی،حامد بهداد،جمشید مشایخی،نیکولا کوچولو،پاتریک!!! اینا رو یهو یادم اومد!اگه بعدنم چیزی یادم اومد می نویسم! تو بهار و من زمستان تو شکوه سبزه زاری تو پر از گل و شکوفه تن سرسبز بهاری من فقط برفم و سرما پرم از سردی و خشکی پرم از فعل نبودن خالی از بودن و هستی تو طراوت بهاران تو به سان ابرهایی من به خشکی بیابان بی کس و بی همصدایی بدم از نسیم گرمت در تن خسته و سردم تا ز گرمی وجودت روم و بهار گردم مهسا دوستی آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟ آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟ آیا دو باره روی لیوان ها خواهم رقصید؟ آیا دوباره زنگ در٫مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟!!! گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...! فروغ فرخزاد می ستایم تنها نور آن ستارگانی را که در دل آسمان دود آلود هم می درخشند به عشق او. مهسا دوستی آسمان : پشت دودهای ماشین ها درختان : پشت دیوارها گل ها : زیر پای ما انسان ها و سنگها : ... پشت قلب های ما پنهان شده اند... مهسا دوستی کریستین بوبن می رسم دم خونشون.ساعت ۱۲ شب....و دوباره صدای هق هق گریه ام همه جا می پیچه. می رم بالای سرش،پیشونیشو بوس می کنم مثل یخ سرده...چشمهای مظلومشو بسته و به خیال من داره شیرین ترین خواب دنیا رو می بینه.بالای سرش قرآن می خونم و گریه می کنم.دستهای سردشو می گیرم توی دستم و بهش می گم که چرا اینقدر زود ترکمون کرد!!! فردا صبح خاکش می کنن.بهترین بابابزرگ دنیا رو!توی قبر رو نگاه می کنم چهره اش برای رفتن از این دنیا اونقدر راضی و خوشحاله که بهم لبخند می زنه! میلم به غذا نمی کشه،شبا خوابم نمی بره و مدام گریه می کنم.جای خالیش توی خونه مدام آزارم میده... اینها چیزهاییست که توی این یه هفته برای من اتفاق افتاد.این یه هفته که روزهاش از تلخ ترین و غم انگیز ترین روزهای عمرم بود. برای بهترین بابا بزرگ دنیا!کسی که نه سال تموم روی تخت زندگی کرد.غصه ی همه مون رو خورد!غصه ی لحظه لحظه ی زندگی هامون رو.کسی که درد کشید اما از دردهاش حرفی نزد تا مبادا ما ناراحت بشیم.و ما جز ناله های شبانه،چیزی از دردهاش نفهمیدیم. کسی که همیشه خوراکیهاشو با کوچکترین نوه اش تقسیم می کرد!وقتی از دلهره ی کنکور باهاش حرف می زدم بهم دلداری می داد و می گفت: غصه نخور قبولم نشدی فدای سرت.هر چی خدا بخواد همون می شه! حالا دیگه نیست که با چشمهای مظلومش نگاهم کنه.به خاطر دردهای سرسام آورش با مامان بزرگ دعوا کنه و مامان بزرگ هم به داد و بیداد هاش بخنده.نیست که شبها از درد ناله کنه و بگه که استخون ها داره سوزن سوزن میشه... بابا بزرگ خوبم!رفتی و از همه ی دردهایی که نه سال تموم آزارت می دادن راحت شدی.اما ما با جای خالیت که حالا گلی که هیچ موقع به پای تو نمی رسه اونو پر کرده چی کار کینیم؟!! دلم خیلی خیلی... واست تنگ شده!کاش می شد یه بار دیگه ببینمت!!حتی تو خواب... آن دوست که عهد دوستداران بشکست می رفت و منش گرفته دامان در دست می گفت که بعد از این بخوابم بینی پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست. بو کن بوی ظهر می آید بوی همان بادبادکهاییست که ظهر های کودکیمان را با آن ها به آسمان می فرستادیم یا بوی مرغ عشق هایی که به بهانه ی دانه از قفسمان پر کشیدند. آه... چه زود از خود گسستیم و در منجلاب ۱۸ سالگی فرو رفتیم بو کن! آن روزها را به خاطر بیاور شاید بتوانیم دوباره از آن روزهای نورانی گذر کنیم. مهسا دوستی فقط با روز و شب نگاه کردن به یک بن بست می توان از آن خارج شد.باید طوری نگاهش کرد که انگار بزرگترین روزنه ی ممکن است. کریستسن بوبین دیدم خانمی که کنارم نشسته داره یه چیزایی می گه.هدفونو در آوردم و گفتم:بله... آسمونو نشون داد و گفت:تا به حال نقاشی به این قشنگی دیده بودی؟!!ببین خدا چه قشنگ طبیعت رو نقاشی کرده.به اسمون نگاه کردم،خیلی قشنگ بود... خورشید داشت می رفت پشت کوه ها و از پشت یه ابر زیبا نورش رو روی صفحه ی آسمون پخش کرده بود. صدای خانمه دوباره منو به خودم آورد:تو این ۴۷ سال زندگیم همیشه به خدا مدیون بودم خیلی از چیزهایی رو که خواستم بهم نداده اما بعدا خوشحال شدم که چه قدر خوب شد که بهشون نرسیدم... حرفهای خانمه خیلی چیز ها رو به یادم آورد این که چندین وقت بود که خیلی خوب به یاد خدا نبودم.وقتی چیزی رو می خواستم به خدا روی می آوردم واون بدون هیچ منتی خواسته هام رو برآورده می کرد،بدون اینکه بخواد به یادم بیاره که قبل از اون به یادش نبودم.به یادم اورد که فقط زمان خیلی کمی بنده ی خوبی واسه خدای خودم بودم ویا شایدم اصلا نبودم.اینکه باید سعی کنم بیشتر به یادش باشم و بیشتر بهش توجه کنم هر چند که اون نیازی به توجه من نداره... خدایی که همیشه از همه کس واسم عزیز تر و بهم نزدیکتر بوده،خدایی که همیشه از دردها و مشکلاتم آگاه بوده،تنها کسی که هیچ وقت از حرف زدن باهاش نترسیدم چون هیچ وقت مثل بقیه نپریده وسط حرفهام هیچ وقت از شنیدن حرفهای شاید بچه گونم مسخره ام نکرده،بهم فرصت داده که بتونم تجربه کسب کنم و خیلی چیز ها رو بفهمم،توی سختی هام کمکم کرده و به یادم بوده... خدای خوبم،خیلی دوستت دارم،به اندازه ی یک جلوش تا بی نهایت صفر ها....
به هر زندان، دو چندان نقب،
در هر نقب، چندين حجره
در هر حجره، چندين مرد در زنجير:
از اين زنجيريان، يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني
از اين مردان، يكي در ظهر تابستان سوزان،
كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام ها جسته اند
كساني نيم شب در گورهاي تازه
من اما ، هيچكس را در شبي تاريك و طوفاني نكشته ام،
من اما، راه بر مرد رباخواري نبسته ام،
من اما، نيمه هاي شب زبامي بر سر بامي نجسته ام . . .

به مادرم گفتم دیگر تمام شد
چه قدر دیوانه بودن خوبست... ما شعر وآهنگ می خوانیم: ماریه می خواند و من پیانو می زنم... دکمه های پیانویم مدام گیر می کنند و ما مدام می خندیم... و در پل پارک وی به دنبال اتوبوس می دویم و جا می مانیم... در اتوبوس آهنگ گوش می دهیم یاد خاطرات مدرسه می افتیم و من مدام به این فکر می کنم که چه طور نقاشی سرور را از ماریه کش بروم؟! مثل همان نقاشی که کش رفتم اما گم شد...!در اتوبوس،شب می شود.ما از هم جدا می شویم... و من به این فکر می کنم که کاش همیشه مثل دیوانه ها بودم...


