تبليغاتX
از آبی ترین گوشه ی آسمان
می خواستم از عشق (!) بنویسم!

از اینکه هیچ وقت تجربه اش نکردم و می دونم که نخواهم کرد!از این بنویسم که خیلی دلم می خواست یه عشق حقیقی رو تجره کنم!نه از این عشق های کشکی و مسخره و دروغی امروزی!می خواستم بنویسم که کاش بازم روی زمین لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد پیدا می شدند.کاش یه ذره بیشتر چشمامونو وا می کردیم و روح هم دیگر رو دوست می داشتیم.می خواستم بگم عشق و دوست داشتن واسم خیلی ترسناک شده!بگم که به هیچ وجودی که کلمه دوست داشتن از دهانش بیرون بیاد نمی تونم اعتماد کنم.

می خواستم خیلی بهتر از این از عشق بنویسم اما هر چی فشار آوردم نتونستم!!!!
البته می تونید تا پس فردا صبر کنید تا یه متن خیلی خیلی زیبا از دکتر شریعتی راجع به عشق و دوست داشتن رو واستون بنویسم!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت20:8توسط مهسا |
به گمانم باز کلاغی را در باغ کشه باشند

چشمهای مترسک خیس است!

اما 

حاصل عشق مترسک به کلاغ...

مرگ 

           مزرعه

                         بود...!
+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت14:18توسط مهسا |

بازم یه شعر قشنگ از گروس عبدالملکیان


بیهوده مشت به شیشه های این قطار میکوبی

بیهوده صدایت را به آنسوی پنجره پرتاب می کنی

ما

بازیگران یک فیلم صامتیم!


+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت14:8توسط مهسا |
صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شبها در سینه ام می دوی!
کافیست کمی خسته شوی

کافیست بایستی!!!!

                                     گروس عبدالملکیان

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت15:21توسط مهسا |
 من ماهی خسته از آبم

تن می دهم به تو تور عروسی غمگین

تن می دهم به علامت سوال بزرگی

که در دهانم گیر کرده است!

 

     گروس عبدالملکیان



+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت15:48توسط مهسا |
پاییز در ایوان خانه نشسته است

و من به دست های خاک فکر می کنم

که حتی اگر تمام جنازه ها را بپوشاند

موهای تو چون گندمزاری

از لای انگشت هایش بیرون می زند!

                                 گروس عبدالملکیان

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت11:22توسط مهسا |
برف،برف،برف

                                 من،تو،ستاره های یخ زده

برف،برف،برف

                               من،تو،قدم های سرد،ردوبدل چند کلمه

برف،برف،برف

                               تو،گذشتن از همه چیز آسان

 برف،برف،برف 

                               من،تو،اشک سرد زمستان

برف،برف،برف

                               من،تو،دوری و فاصله ها

برف،برف،برف

                              من،کوچه و چراغ تنها!

                                                           م.د

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت8:50توسط مهسا |
تو مپندار که خاموشی من/هست برهان فراموشی من!
به همین زودی یه سال گذشت!از نبودنش بین ما!از تنها گذاشتنمون توی این دنیایی که به هیچ چیزش نمی شه اعتماد کرد!

یه ساله که نیست!یه ساله خنده هاشو ندیدم!یه ساله بغض کردناشو ندیدم!یه ساله که ناله های شبانه شو نشنیدم!یه ساله دیگه اون چشمهای مهربون و مظلومش رو ندیدم!

ولی بابا بزرگ جونم!می خوام بگم یه سال دوری از تو هنوز واسم عادت نشده!هنوزم وقتی از دم خونتون رد می شم و چراغای خاموش خونتونو می بینم همه ی غصه های دنیا می ریزه تو دلم!هنوز با دیدن تخت خالیت بغض گلومو فشار میده !هنوز وقتی یاد صدای مظلومت وقتی می پرسیدم آقاجون امروز چطوری و تو هم جواب می دادی الحمد لله می افتم دلم می خواد یه دنیا گریه کنم!

امروز بازم یاد اون شب افتادم اون شب که هیچ صدایی و هیچ وجودی نمی تونست آرومم کنه!تا فردا صبحش که تو رو تو خاک بذارن فقط از خدا یه چیز می خواستم!همه ی حرفم با خدا و خواهشم ازش این بود که تو رو بهمون برگردونه!اما این اتفاق نیفتاد!وقتی داشتن خاک می ریختن روت دلم بهم می خورد!باور نمی شد چند وقت دیگه اون وجود پر از مهربونی و بخشندگی و دلرحمی زیر اون همه خاک می پوسه و هیچ چیز ازش نمی مونه!

من با مرگت کنار اومدم!یعنی کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد!چون بعد دو ماه از رفتن تو فقط واسم پوست و استخوون مونده بود!ترجیح دادم به جای گریه که به دردت نمی خوره واست فاتحه و قرآن بخونم!اما هرگز فکر نکن که فراموشت کردم!

حرفام زیادن!درددل هام زیادن!اونقدر زیاد که اگه ولم کنن یه روز تمام  از نارا حتیام از بغضام از گریه هایی که وقتی یاد تو می افتم میاد سراغم حرف می زنم!اما بازم هیچ کدوم اینا آرومم نمی کنه!هیچ کدوم اینا جای خالیه تو رو واسه من پر نمی کنه!هنوزم بابا بزرگ مهروبون خودمی!همون بابا بزرگی که همیشه بهم بادوم هندی و کلوچه و خوراکی می داد!همونی که خیلی چیزا رو ازش یاد گرفتم!!!چیزایی که شاید خودم نداشته باشمشون اما واسه داشتنشون تلاش می کنم!!!!مهربونی،یه دل قد دریا داشتن،سخاوت...!

امیدوارم هیچ وقت فراموشم نکنی!و امیدوارم بتونم به اندازه ی تو خوب باشم که اگه یه روزی مردم،یکی هم یاد من بکنه!

 

 

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت18:43توسط مهسا |
آدمای نشانه دار
آ‌دمای نشانه دار!اول نفهمیدم یعنی چی!!یعنی فهمیدمااا! اما نه اونطوری که بتونم تعریفشون کنم!

مهدیار گفت آدمای نشانه دار زندگیتو بنویس!آدمای نشانه دار:اونایی که روشون مکث می کنی،اونایی که می تونی بدون دلیل خاصی دوستشون داشته باشی،اونایی که واست با بقیه آدما فرق دارن!

اینم از آدمای نشانه دار زندگی من:

مامان،بابا،مونا،هستی،آرش،معین،مرضیه،سارا،بهارک،خاله زری،عمو سعید،فرامرزاصلانی،فروغ فرخزاد،مامان بزرگ، ویگن، نلسون ماندلا، کریستین بوبن،آقاجون،حمید مصدق،سهراب سپهری،گلشیفته فراهانی،حامد بهداد،جمشید مشایخی،نیکولا کوچولو،پاتریک!!!

 اینا رو یهو یادم اومد!اگه بعدنم چیزی یادم اومد می نویسم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت14:9توسط مهسا |
 

                    

 

تو بهار و من زمستان                 تو شکوه سبزه زاری

تو پر از گل و شکوفه                  تن سرسبز بهاری

من فقط برفم و سرما               پرم از سردی و خشکی

پرم از فعل نبودن                     خالی از بودن و هستی

تو طراوت بهاران                       تو به سان ابرهایی

من به خشکی بیابان                بی کس و بی همصدایی

بدم از نسیم گرمت                   در تن خسته و سردم

تا ز گرمی وجودت                    روم و بهار گردم

                                                     م.د

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت13:44توسط مهسا |
 

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت

و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دو باره روی لیوان ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در٫مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟!!!
 به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...!

فروغ فرخزاد

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت14:14توسط مهسا |

 

می ستایم تنها

 نور آن ستارگانی را

که در دل آسمان دود آلود هم

می درخشند به عشق او.

                       م.د

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت18:45توسط مهسا |
ما راه می رویم : من و ماریه.از پل پارک وی تا میدان تجریش. ما راه می رویم . راه می رویم و راه می رویم.از گذشته ها می گوییم:از مدرسه، از سرور ،هدیه و الهام...راه می رویم و می خندیم وشعر می خوانیم.در کوچه پس کوچه ها می دویم و نفس نفس می زنیم.می رویم میدان قدس می رویم خیابان در بند.می رویم و هر دو باهم روی واژه ی نامحسوس پیرا پزشکی فکر می کنیم.می رویم و می آییم و همه نگاهمان می کنند و بعد با هم می خندیم.ما راه می رویم:می رویم و می رویم.و ما سه نفریم: من و ماریه و کفش هاش... خسته می شویم.می نشینیم گوشه ی پیاده رو و شعر می خوانیم:به یاد گذشته ها،به یاد آقای صالحیان،به یاد نقاشی های سرور... و با هم به جوراب های لنگه به لنگه ی ماریه می خندیم... و دوباره می رویم و راه را گم می کنیم.دو خانم می بینیم. ماریه می گوید: ظهیرالدوله کجاست؟!! و یکی از آنها می گوید: ظهیرالدوله...؟!! مُرد... و همه با هم قهقه می خندیم.می رویم سر خاک فروغ : من وماریه با هم آن قدر خوشحالیم که می چرخیم و دوبال در می آوریم و بالای قبر فروغ می چرخیم و می چرخیم و شعر می خوانیم : تولدی دیگر،ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد،عروسک کوکی...!!ما دوباره راه می رویم تا میدان قدس؛ و دوباره پیرا پزشکی را می بینیم و می خندیم.... ماریه از آن خانم می پرسد:پیرا پزشکی یعنی چی ؟!!!ما می رویم و دوباره کوچه پس کوچه ها را با هم می دویم،بال می زنیم، راه می رویم... آهنگ گوش می کنیم.و هر دو با هم برای داشتن آن خانه ی به ظاهر قدیمی افسوس می خوریم.ما می رویم:من و ماریه و کفش هایش... ودوباره مثل دیوانه ها می دویم...
چه قدر دیوانه بودن خوبست... ما شعر وآهنگ می خوانیم: ماریه می خواند و من پیانو می زنم... دکمه های پیانویم مدام گیر می کنند و ما مدام می خندیم... و در پل پارک وی به دنبال اتوبوس می دویم و جا می مانیم... در اتوبوس آهنگ گوش می دهیم یاد خاطرات مدرسه می افتیم و من مدام به این فکر می کنم که چه طور نقاشی سرور را از ماریه کش بروم؟! مثل همان نقاشی که کش رفتم اما گم شد...!در اتوبوس،شب می شود.ما از هم جدا می شویم... و من به این فکر می کنم که کاش همیشه مثل دیوانه ها بودم...
+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت13:3توسط مهسا |
ابرها : پشت انبوهی از سیم های برق

       آسمان : پشت دودهای ماشین ها

             درختان : پشت دیوارها

                    گل ها : زیر پای ما انسان ها

                          و سنگها : ...

  پشت قلب های ما

پنهان شده اند... 

                                     م.د

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت10:22توسط مهسا |
دیروز هر چقدر هم که نو بوده،دیگر نیست.امروز اینجاست که به زیبایی عبور می کند.

کریستین بوبن

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت10:24توسط مهسا |
برای کسی که دیگر در بین ما نیست!!!
جیغ می زنم و می زنم زیر گزیه!هیچ کس نمی تونه آرومم کنه.آخه چطور ممکنه؟؟!!!!اون که حالش خوب بود!!!

می رسم دم خونشون.ساعت ۱۲ شب....و دوباره صدای هق هق گریه ام همه جا می پیچه.

می رم بالای سرش،پیشونیشو بوس می کنم مثل یخ سرده...چشمهای مظلومشو بسته و به خیال من داره شیرین ترین خواب دنیا رو می بینه.بالای سرش قرآن می خونم و گریه می کنم.دستهای سردشو می گیرم توی دستم و بهش می گم که چرا اینقدر زود ترکمون کرد!!!

فردا صبح خاکش می کنن.بهترین بابابزرگ دنیا رو!توی قبر رو نگاه می کنم چهره اش برای رفتن از این دنیا اونقدر راضی و خوشحاله که بهم لبخند می زنه!

میلم به غذا نمی کشه،شبا خوابم نمی بره و مدام گریه می کنم.جای خالیش توی خونه مدام آزارم میده...

اینها چیزهاییست که توی این یه هفته برای من اتفاق افتاد.این یه هفته که روزهاش از تلخ ترین و غم انگیز ترین روزهای عمرم بود.

برای بهترین بابا بزرگ دنیا!کسی که نه سال تموم روی تخت زندگی کرد.غصه ی همه مون رو خورد!غصه ی لحظه لحظه ی زندگی هامون رو.کسی که درد کشید اما از دردهاش حرفی نزد تا مبادا ما ناراحت بشیم.و ما جز ناله های شبانه،چیزی از دردهاش نفهمیدیم.

کسی که همیشه خوراکیهاشو با کوچکترین نوه اش تقسیم می کرد!وقتی از دلهره ی کنکور باهاش حرف می زدم بهم دلداری می داد و می گفت: غصه نخور قبولم نشدی فدای سرت.هر چی خدا بخواد همون می شه!

حالا دیگه نیست که با چشمهای مظلومش نگاهم کنه.به خاطر دردهای سرسام آورش با مامان بزرگ دعوا کنه و مامان بزرگ هم به داد و بیداد هاش بخنده.نیست که شبها از درد ناله کنه و بگه که استخون ها داره سوزن سوزن میشه...

بابا بزرگ خوبم!رفتی و از همه ی دردهایی که نه سال تموم آزارت می دادن راحت شدی.اما ما با جای خالیت که حالا گلی که هیچ موقع به پای تو نمی رسه اونو پر کرده چی کار کینیم؟!!

دلم خیلی خیلی... واست تنگ شده!کاش می شد یه بار دیگه ببینمت!!حتی تو خواب...

آن دوست که عهد دوستداران بشکست

                                                           می رفت و منش گرفته دامان در دست

می گفت که بعد از این بخوابم  بینی

                                                           پنداشت که بعد ازو مرا خوابی  هست.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت12:18توسط مهسا |

بو کن

بوی ظهر می آید

بوی همان بادبادکهاییست

که ظهر های کودکیمان را با آن ها به آسمان می فرستادیم

یا بوی مرغ عشق هایی که به بهانه ی دانه

از قفسمان پر کشیدند.

آه...

چه زود از خود گسستیم

و در منجلاب ۱۸ سالگی فرو رفتیم

بو کن!

آن روزها را به خاطر بیاور

شاید بتوانیم دوباره

از آن روزهای نورانی گذر کنیم.

                                           م.د

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت18:17توسط مهسا |

 

فقط با روز و شب نگاه کردن به یک بن بست می توان از آن خارج شد.باید طوری نگاهش کرد که انگار بزرگترین روزنه ی ممکن است.

کریستسن بوبین

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت13:47توسط مهسا |
به یاد خدا
اون روز با سارا رفته بودم بیرون موقع برگشتن توی اتوبوس نشسته بودم هدفون گذاشته بودم توی گوشم و داشتم آهنگ اله و عارف رو گوش می دادم:افتد آخر بر زبان ها/راز دل های شکسته/تا ابد باقی نماند/می به مینای شکسته....

دیدم خانمی که کنارم نشسته داره یه چیزایی می گه.هدفونو در آوردم و گفتم:بله...

آسمونو نشون داد و گفت:تا به حال نقاشی به این قشنگی دیده بودی؟!!ببین خدا چه قشنگ طبیعت رو نقاشی کرده.به اسمون نگاه کردم،خیلی قشنگ بود...

خورشید داشت می رفت پشت کوه ها و از پشت یه ابر زیبا نورش رو روی صفحه ی آسمون پخش کرده بود.

صدای خانمه دوباره منو به خودم آورد:تو این ۴۷ سال زندگیم همیشه به خدا مدیون بودم خیلی از چیزهایی رو که خواستم بهم نداده اما بعدا خوشحال شدم که چه قدر خوب شد که بهشون نرسیدم...

حرفهای خانمه خیلی چیز ها رو به یادم آورد این که چندین وقت بود که خیلی خوب به یاد خدا نبودم.وقتی چیزی رو می خواستم به خدا روی می آوردم واون بدون هیچ منتی خواسته هام رو برآورده می کرد،بدون اینکه بخواد به یادم بیاره که قبل از اون به یادش نبودم.به یادم اورد که فقط زمان خیلی کمی بنده ی خوبی واسه خدای خودم بودم ویا شایدم اصلا نبودم.اینکه باید سعی کنم بیشتر به یادش باشم و بیشتر بهش توجه کنم هر چند که اون نیازی به توجه من نداره...

خدایی که همیشه از همه کس واسم عزیز تر و بهم نزدیکتر بوده،خدایی که همیشه از دردها و مشکلاتم آگاه بوده،تنها کسی که هیچ وقت از حرف زدن باهاش نترسیدم چون هیچ وقت مثل بقیه نپریده وسط حرفهام هیچ وقت از شنیدن حرفهای شاید بچه گونم مسخره ام نکرده،بهم فرصت داده که بتونم تجربه کسب کنم و خیلی چیز ها رو بفهمم،توی سختی هام کمکم کرده و به یادم بوده...

خدای خوبم،خیلی دوستت دارم،به اندازه ی یک جلوش تا بی نهایت صفر ها....

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت21:59توسط مهسا |
ساحل

    و من به آسمان می اندیشم

به افق های دیر و دور دست

به امواج دریا،که پایان نمی یابند

و اینکه چگونه دیوانه وار خود را

به سینه های ساحل می کوبند.

و به جایی که آسمان پایان می یابد

و دستان خود را

به دست های دریای عاشق می سپارد

و می اندیشم

به ساحل

و به امروز

که پری کوچکی،در دستان خیس ساحل جان داد

و پسرکی با پاهای خود

                         روی آن می پرید

و چگونه حرمت دستهای آن پری را

زیر پا می گذاشت

و به شن ها که نرم نرم زیر پایم می شکستند

و من صدای ناله ی صدف هایی را،

که زیر شن ها

                 عاشقانه با هم می آمیختند،

                                             می شنیدم.

 و چه زیبا روح حقیر خود را

به دست پرستوی کوچکی می سپردم

که از این ساحل سرد

                   پر می کشید و سرود رفتن می خواند

و در پایان

           من ماندم و جسم بی جانم

                              آسمان بی خورشید و بی پرستو

ساحل

و پری ای که در آن جان داد.

                                        م.د

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت9:7توسط مهسا |
 

 

 

به میان جمعیت پا می گذارم.گرما امانم را بریده است.بهشت زهرا به این بزرگی یک آب نوشیدنی ندارد!اما مهم نیست.چون اینجا کسی زیاد به فکر آب خوردن نیست.غلغله است مردم هم دیگر را هل می دهند تا شاید یک آشنا ببینند.بازیگران در چادری نشسته اند و در اندوه از دست دادن یکی از بهترین و پر استعداد ترین همکارانشان می گریند.(البته این را از مردم شنیدم)سرم را بالا می گیرم تا بتوانم یک آشنا ببینم اما دریغ...ناگهان مردم همه می دوند و حمله ور می شوند.می پرسم چه خبر است؟پسرکی در حال دویدن پاسخم را می دهد:هدیه تهرانی...... و به دویدن ادامه می دهد.آن طرف تر در حالی که خانواده ی مرحوم شکیبایی از شدت گرما و هجوم و استقبال بی سابقه ی مردم و غم از دست دادن عزیزشان در ناراحتی به سر می برند،از مردم تمنا می کنند که راه را باز کنند تا همسر مرحوم که در وضع روحی و جسمی خوبی نیست،بتواند عبور کند والبته اینکه چه قدر هم مردم توجه می کنند!

به داخل قطعه ی هنرمندان که تا چندی قبل از این بلوا و آشوب در آن برپا بود ( هنوز هم هست) والبته از شدت آن کمی کاسته شده میروم.۲۵۰ متر آن طرف تر امین تارخ،پرویز پرستویی،سیروس الوند و تعدادی از همکاران مرحوم شکیبایی به نوبت پشت میکروفون می روند و با سخنانی سوزناک اشک مردم را روان می سازند.پرستویی با اشک و زاری با خسرو درددل و خداحافظی می کند....

از صبح که آمده ام حتی قطره ای آب هم ننوشیده ام.گردو غبار موجود در هوا اجازه ی نفس کشیدن را از همه گرفته است.اکسیژن به مغزم نمی رسد و احساس می کنم در حال سقوطم.بیش از این ماندن را جایز نمی بینم.فاتحه ای می فرستم و به سمت مترو روانه می شوم. 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت21:59توسط مهسا |
زن
این روزها ازدواج مضحکه ای است که به دست مردان جوان و والدین به پا می شود.در بسیاری از کشورها مردان جوان می برند در حالی که والدین می بازند.به زن به چشم یک کالا نگریسته می شود،کالایی که خانه ای آن را می خرد و خانه ای دیگر آن را می فروشد.سرانجام زیبایی زن رنگ می بازد و او همچون اثاثیه ای که دیگر به کار نمی آید،در گوشه ی تاریک خانه رها می شود.

جبران خلیل جبران

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت21:38توسط مهسا |
یکی بود یکی نبود!اول قصه ی ما این طوری بود:

وقتی دیدمت و فقط دیدمت.وقتی دیدمت و دلم هم دیدت.وقتی دیدمت و فقط دلم دیدت.

ولی تو مرا دیدی و باز هم فقط با چشم دیدی.

وقتی تو را دیدم احساس کردم تار و پود وجودم با دستهای تو بافته شده.ولی تو  با نگاه بی تفاوتت،این بار تار و پود وجودم را از هم گسستی.

این هم قصه ی ما بود:یکی بود،یکی نبود.من بودم و تو بودی.تو بودی و من نبودم.

من می خواستم که باشم،حداقل تو قصه ی تو.اما تو با چشمهات گفتی:نیا تو قصه ی من. حالا قصه ی ما شدهخ بود مثل قصه ی شیرین و فرهاد.اما،تو شیرین و من فرهاد.من می خواستم قصه ی ما قصه ی لیلی و مجنون باشه.اما تو قصه ات را از من جدا کردی:قصه ی خسرو و شیرین!

خسرو که بود؟!هر که بود من نبودم!!!!
آخر قصه چی بود؟!نه من می دانستم،نه تو!ولی من فهمیدم:یکی بود،یکی نبود!تو نبودی من هم نبودم!

                      ************************                             

سال ها گذشت......

             قصه ی ما دوباره شروع شد:

یکی بود،یکی نبود.من بودم و تو بودی،من بودم و تو نبودی!!!

                                                                          م.د

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت20:34توسط مهسا |

آه!چه ذهن مغشوشی

نه یک عشق،نه دوعشق...چند عشق؟!

هزار عشق و هیچ عشق

پوچ عشق!

پوچ است این ،کاه است این...

خالی است و هیچ است این

                          عشق است این!

عشقی که،یک دل دارد در دستش

تنها است،خونین دل بی همراه است!

ای عاشق! ای تنها!

تا کی در این تنهایی،خواهی سوخت

                                  خواهی ساخت

بگذر از این تنهایی

بگذر از این دنیای ترسو،فانی

ای معشوق!

تا کی من را رنجاندن؟!

من با عشق

همچون طفلی با مادر

بی معشوق، بی پدر بی سرور

تنهایم.نهایی،پر درد است

بی تو بودن خود مرگ است.

رفتم من،رفتم من

گیتارم،در دستم

بار سفر بر بستم

تا دریا،تا خورشید

با تنهایی،رفتم من،رفتم من

عکس تو در دستم

تا دریا،تا خورشید

با تنهایی

رفتم من ،رفتم من!

                                            م.د

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت18:22توسط مهسا |
داستان یک عاشق
داد می زنم:نه!نرو... و تو باد می شوی و لای درختها می پیچی.موها یم رامی کشی،یک لحظه می ایستی،به من می خندی و می روی تا به کوه ها می رسی.می دوم به دنبالت.آخر پیدایت می کنم.تا پیدایت می کنم می شوی مثل باران.آن قدر از ابرها می ریزی تا ابرها تمام می شوند.آن وقت رود می شوی و می روی تا به دریا می رسی.دنبالت می دوم تا به دریا می رسم.خودت را ته دریا قایم می کنی و با من قایم موشک بازی می کنی.شنا می کنم تا بهت می رسم وقتی بهت می رسم می روی و در دهان یک بچه ماهی قایم می شوی.ماهی را بر میدارم.ولی تا از آب می آورمش بیرون تو را تف می کند و هوا را می بلعد.تو می ریزی روی ساحل و شن می شوی. برای اینکه آب تو را  با خودش نبرد تو را توی دستم می گیرم اما تو از لای انگشتانم می ریزی روی ساحل.من روی تو قلب می کشم اما آب می آید و قلبم را پاک می کند.آب تو را با خودش می برد.تو بخار می شوی و می روی در آسمانها من هم طناب خورشید را می گیرم و بالا می آیم.تو از دست من عصبانی میشوی نعره می کشی و گریه می کنی.آن وقت خورشید خانم به اشکهایت می تابد و برای من یک سرسره درست می کند.من از روی سرسره سر می خورم وبه زمین می رسم و تو از آن بالا به من می خندی و برایم زبان درازی می کنی.باد تو را با خودش می برد من دنبال باد می دوم.باد می رسد به دشت.تو،آن جا می ایستی.عاشق یک گل می شوی و به من محل نمی گذاری.من گل را نگاه می کنم و به حال او غبطه می خورم.چند روزی می گذرد.وقتی گل دارد می میرد،تو همه ی خودت را باران می شوی و برایش گریه می کنی و خودت را می ریزی روی گل.وقتی از تو جز گریه چیزی نمی ماند،خاک تو را میخورد.خورشید می آید و به خاک و گل می تابد و می تابد و میتابد و گل می افتد روی زمین و خاک خشک می شود.اما تو دیگر به آسمان نمی روی،درون خاک هم نیستی!تو،در گل مرده ای.من گریه می کنم،خودم را میزنم.موهای دشت را می کشم و تو را می خواهم.اما تو نیستی!

من هم مثل تو همه ی خودم را گریه می کنم و می ریزم روی دشت!خاک من را نمی خورد.من آن قدر اشک می شوم و زیاد می شوم که می شوم یک گودال آب!خورشید چند روز به من می تابد و من ابر می شوم و می روم در آسمان ها!از آن بالا همه جا را نگاه می کنم.چشمم به زمین می خورد،کسی دارد برایم دست تکان می دهد، و باد من را با خودش می برد....

                                                                                                                  م.د

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت17:55توسط مهسا |
زمستان
 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد اسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است...

م.امید

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت17:22توسط مهسا |
عروسک

آه...

افسوس که یک زنم

عروسکی بیش نیستم

در دست این کودکان پر گناه!!

                      م.د

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت13:4توسط مهسا |
 

 

 

 

 

و کبوتر خیالم

از میان انبوهی از ابرهای تنهایی گذر می کند

و من هنوز

به روزی می اندیشم

که باد،

حرمت دستهایم را شکست

و تو را با خود برد به همان آسمانی که

ابرهای تنهاییم

در آن سرگردانند.

                                        م.د

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت17:16توسط مهسا |
                                                                                                                                         

 همه ی هستی من آیه ی تاریکیست 

که تو را در خود تکرار کنان                                                   

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد                         .

فروغ فرخزاد

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت23:54توسط مهسا |